Wednesday, June 27, 2007

ادامه بده تا بميري

امر بزرگ را زندگي بگيريم و چالش درون آن را زندگي نكردن.آيامي شودزندگي نكرد؟

چه قدر خوش است كسي كه زندگي نمي كند.

واقعا در اين دنيا غير از زندگي كردن كار ديگري ميتوان كرد؟

هي عجب روزي است كه به موقعي برسيم كه ديگر نياز نباشد زندگي كنيم.

و چقدر جالب است كه در آن روز هيچ كاري نمي كنيم. نامرد است هر كس كه كاري كند.در آن روز زندگي كردن به هر نوعي كه باشد ممنوع است.

كمي كه بيشتر فكر مي كنم مي بينم براي زندگي نكردن راهي جز مردن نيست.(خيلي با هوشم) پس تا زنده هستم زندگي مي كنم.

اگر مردم مگر قرار نيست دوباره زنده شوم؟ يعني باز بايد دوباره زندگي كنم؟ تنها زمان براي زندگي نكردن انگار فقط فاصله بين اين دو زندگي است و چقدر درد آور است آن زمان

آخر چي؟ مي خواهي زندگي كني يا نه.زود تصميم بگير كه زمان مي گذرد.

Sunday, June 24, 2007

امل مذهبی

مذهبی ها بیشتر از لائیک ها در معرض املی قرار می گیرند.چرا؟ مذهبشان آنها را امل بار می آورد؟ شاید این سوال با تجربه نفی شود. به قول علماء اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال ، چه برسد به این که خود موضوع با دو چشم دیده شود، مذهبی های کاملا مقیدی که نه تنها امل نیستند بلکه سوار بر موج روشنفکری به سمت هدف های مشخصی می رانند.

مشکل امل بودن برخی از مذهبی ها که بسیار به چشم می آید از کجاست؟شاید زمانی با این مشکل دیگر روبرو نباشیم که آنهایی که وظیفه خود را دعوت به دین می دانند دست از املی بردارند.

الگوی امل آدم را امل بار می آورد. 

Wednesday, June 20, 2007

مرجعیت

یکی از عمده مشکلات حوزه علمیه عدم مدیریت متمرکز در آن است.از پرداخت جند پاره ایی شهریه ها، تا موضع گیری در مواقع مختلف و بهرانی، سامان دهی مبحث تبلیغ و ارتباطات و... . این نقد رایج در جو حوزه است که به خصوص در صف شهریه یا برخی تجمعات حوزوی به وضوح شنیده می شود. اگر به همین موضوع کمی با آداب دقت نگاه کنیم نکته ایی بس قابل تحلیل درک می شود : که در واقع راز حفظ جایگاه کنونی حوزه و حتی راز جاودانگی حوزه های علمیه در همین چند پارگی آن است. شخصی که کمی با تاریخ حوزه و مرجعیت آشنا باشد به این نکته دست می یابد که در واقع هر نوع جریان و طیفی (که می توان این جریان ها را به دسته بندی های بسیاری تقسیم کرد، مثلا:روشن فکر و سنتی، دارای روحیه سیاسی یا کناره گرفته از امور سیاسی ،یا عرب و غیر عرب، دارای روحیه انزوا پیشه عرفانی یا کاملا درگیر در مسائل اجتماعی ، و دهها دسته بندی دیگر) مقلد مرجعی هستند ، یا نزدیکی بیشتری با یک عالم و مرجع دارند،چرا که به احساساسات و نحوه تعقل آنها نزدیک تر است.
در واقع راز جاودانگی حوزه در همین تنوع مرجعیتش است،همان طور که در زمان ائمه نیز چنین تنوعی در میان نمایندگان و نوابشان بوده است. نماینده ایی که بیشتر با مقدسین و مبادی به آداب ها دم خور و مانوس بوده و نماینده ایی که با افراد داش مشتی مسلک (از نوع خوب) ، و جالب این که همه این مردم به عشق امامی واحد وجوهاتشان را به این نواب پرداخت می کردند و احکامشان را به اطمینان این که منقول از امامشان است قبول می کردند.
در تاریخ مرجعیت یک استثنا رخ داد.مرجعی که واقعا امامت کرد و مراجع دیگر را وادار به طبعیت از خویش گرداند. او واقعا امام بود، و با این حال خود نیزمطیع دستورر امامی و آن امام مطیع محض فرمان خداوند.در آیین تشیع هیچ راهی ندارد که خود مقلد (به کسر لام) بدون طی کردن این سلسه مراتب (مرجعیت - ولایت – و پس از آن حکم خداوند) به احکامش دسترسی پیدا کند.باید از مرجعی تقلید کنی که او آشنا به دستورات پیامبر و اولیاء او باشد که خود آنها نیز اجرا کننده دستورات مستقیم خداوندند.بنابر این مرجعیت در تشیع تا ظهور ذخیره خداوند پا برجاست.
این تنوع در مرجعیت با این که در ظاهر نوعی چند صدایی و عدم اتحاد را در جامعه تشیع به ذهن متبادر می کند ،اما در واقع چنین نمی شود چرا که تمامی این مراجع در زیر چتر ولایتی واحد قرار دارند و در واقع مجاری مختلفی اند برای اتصال به منبعی واحد.

درگذشت عالم بزرگ و مرجع گران قدر عالم تشیع حضرت آیت الله محمد فاضل لنکرانی را به محضر امام عصر ، نائب ایشان، و مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم، و ان شاء الله به زودی مراجع آگاه و مدبر دیگری این خلاء پیش آمده را جبران کنند.

Tuesday, June 19, 2007

زلزله

جالب است که 124000 هزار پیامبر،چندین کتاب آسمانی و بسیار بسیار موعظه کننده . سخنران و...،چه مسلمان وچه مسیحی و چه از ما بقی ادیان ابراهیمی از بدو پیدایش انسان مدام داد می زنند که روزی زلزله ایی عظیم رخ می دهد و هر موجود زنده ایی می میرد و پس از آن قیامتی بر پا خواهد شد و... اما گویی جریان خیلی ترسناک نیست ، ولی اگر پس از لرزشی خفیف هر جنبنده ایی خبری دهد(اعم از صدا و سیمای ضد و نقیض گوی خودمان تا بقال سر کوچه یا اس ام اس نا شناس) ما را وادار به تحقیق و جست و جو از صحت و سقم خبر می کند و جالب آنکه به یقینی بودن هیچ کدام اطمینان نداریم.
در این موقع دل ما بیشتر می لرزد یا زمانی که می شنویم: اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها.
آنگاه است که انسان می گوید چه بر سرمان آمده است

Saturday, June 16, 2007

چی چی؟

اگر کتاب اشارات ابن سینا،اسفار ملا صدرا،یا منظومه حاجی سبزواری را بگذاری کنار دستت بیشتر از زندگی سر در می آوری یا با حکمه الاشراق سهروردی بیشتر از چیستی این دنیا حالیت می شود؟اصلا اگر همه این کتاب ها را بگذاری کنار و دیوان حافظ را بگیری دستت بیشتر به کنه دنیا پی نمی بری؟
آدم با رمان و فیلم و موسیقی می تواند به کنه دنیا برسد؟ شاید وقتی یک موسیقی فاخر می شنوی بعد ار تمام شدن این موسیقی همان ادعا و تجزیه و تحلیلی را داشته باشی که بعد از خواندن کتاب هستی و زمان هایدگر.خیلی به هم شبیه اند.ها ها ها
آیا فقط با فلسفه می شود به شناخت و معرفت از مسئله پیچیده چیستی دنیا و هدف خلقت رسید؟آیا هنر هم می تواند این شناخت و درک را به انسان ارائه کند؟ اگر هنر چنین قدرتی دارد،این قدرت ذاتا از خودش است؟از فلسفه یا دین نگرفته است؟
تکلیف دین چه می شود؟ آیا با وجود چیزی به نام دین که مدعی است برای تمام مسائل بشری و فوق بشری هم نسخه دارد و هم درمان جایی برای عرض اندام فلسفه و یا هنر می ماند؟ (هنر به معنای منبعی برای شناخت)
دین علم و هنر را می خورد؟
علم چه؟دین را نمی خورد؟
تکلیف هنر زبان بسته چه می شود؟
آیا حتما باید تکلیف این زبان بسته روشن شود؟
آیا؟

Thursday, June 14, 2007

بی تابی

در این جهان تنها موجود بی تاب انسان است، به دلیل اینکه دردش بزرگترین درد است.یک درد و رنج مداوم.جالب است که هر کس سعی کند این درد و رنج را فراموش کند از انسانیت خارج می شود و تبدیل به موجودی دیگر می شود.موجودی که خودش میل به شدنش دارد و دنبال آن است.
داستان زندگی انسانی همین است.احساس درد مداوم.این درد،درد شکم و معده چک نیست.درد اسیری است و تنها درمانش یافتن راهی به رهایی است.البته صرف یافتن درمان نمی کند،رها شدن درمان است.انسان رها شده دردی دارد؟
شاید از نوعی دیگر.چون انسانیت همراه است با دردمند بودن.در این دنیا هرچه قدر هم که رها باشی اسیری،پس درد رهایی داری.

Monday, June 4, 2007

چه چیزی است که در درون انسان قدرتی عظیم به او می دهد؟ یک مرد به تمام معنی معمولی که در یک دهات متولد می شود ، در هیچ دانشکده معتبری دروس آکادمیک نخوانده است، بیشتر عمرش را در قم به درس و بحث حوزوی پرداخته، قیام می کند و پس از مدتی یکی از تاثیر گذارترین رهبران دنیا می شود.
چه چیزی بود که که آیت الله خمینی را امام امت کرد؟ او از جوانی به فکر رهبری بود و برایش برنامه ریزی داشت؟ از طریق جریاناتی رهبری می شد؟ مردم احساس نیاز به داشتن رهبر کردند و نزد امام رفتند و او را رهبر خود قرار دادند؟ آیا برای امام و رهبر شدن آیت الله خمینی مردم رای گیری کردند؟
یا امام روزی احساس وظیفه کرد که باید حکومتی الهی به پا کند؟ و همان آن که به این یقین رسید حرکتش را به این سمت آغاز کرد. آخر چه قدرتی در او بود که هنگامی که در نیمه عمر این حرکت را شروع کرد ، بدون هیچ تشکیلاتی ، بدون هیچ پشتوانه مالی، بدون هیچ رسانه ایی و واقعا بدون هیچ چیزی این انقلاب را شروع کرد، پیش برد و پیروزش کرد.؟او چه نیرویی داشت؟ از کجا؟
او روح خدا بود؟

Sunday, June 3, 2007

بی کاری؟

خود را بشناس

بنا به نقل منابع تاریخی، بر در معبد آپولو ، در شهر دلفی،این حکم حک شده بود:«خود را بشناس» و به گفته مورخان فلسفه تالس نخستین فیلسوفی است که این حکم را به زبان آورده است.یکی از دو شعار اصلی سقراط،حکیم و معلم بزرگ یونانی ،نبز همین بوده است:«خود را بشناس» ( و دیگری:زندگی نا آزموده ارزش زیستن ندارد) و در مسلک سقراط خودشناسی هدف فلسفه قلمداد می شد.

Saturday, June 2, 2007

که چی؟

هدف انتخاب کردن هم خیلی سخت است.مخصوصا اگر قرار بر انتخاب یک هدف اساسی باشد.تقریبا همه آدمها یک چند تایی هدف سطحی دارند.«درآمدم دو برابر شود،با معشوقم ازدواج کنم،دکتری را بگیرم،به ریاست این مجموعه برسم و ...» اما همه این هدف ها سطحی اند.چرا؟ چون وقتی به آن ها رسیدی دیگه تمام شدند.دقیقا وقتی دکتری را گرفتی تازه موقع پسیدن جمله با مسمی «که چی؟» است.خوب حالا درآمدم بیشتر شد که چه کار کنم؟ رئیس این مجموعه هم شدم.فلان کتابم هم چاپ شد،ازدواج هم کردم.الآن چه کار کنم؟
هدف در این جا تمام شد.
بعضی هدف ها هم خیلی مبهم اند اما مزیتشان نسبت به هدف های بالا در این است که زود تمام نمی ش.ند.« مخواهم آدم خوبی باشم، می خواهم آدم سخت کوشی باشم،اعتماد به نفس بالا، خلاق» گرچه این اهداف با هم تمایزانی دارند ولی همه به نوعی شامل سوال بسیار کلیدی و جهانشمول که چی می شوند.که چی که آدم خوبی باشی؟ در صورتی که این سوال پسیده شود هدفی دیگر خودنمایی می کند.می خواهم بروم بهشت،می خواهم محبوب باشم، می خواهم بدون استرس زندگی کنم و ...
شاید بشود پرسید که می خواهی بروی به بهشت که چطور شود؟ و حتما می شود پرسید که محبوب باشی که چی؟
سخت است پیدا کردن هدفی(ملموس و غیر مبهم) که انسان تا انتهای عمر بدون این که مدام از خود بپرسد که چی برای رسیدن به آن هدف بدود و در انتهای عمر راحت جان بکند،چرا که به هدفش رسیده است.

Friday, June 1, 2007

اسارت

شاید تنها راه رهایی مرگ باشد

شاید هم انسان رها است مگر آن که خودش برای خودش بند بسازد

در بند بودن چقدر سخت است.شاید بتوانی وقتی جسمت اسیر است تحمل کنی و لی اسارت روح را هم می توان تحمل کرد؟

- روح من اسیر است؟

آزادم

-از چه؟

بهش فکر نکردم

-(قاه قاه)

کدامین راه، راه رهایی است؟